تبليغاتX
آشیانه ی سبز ما

99.... این منم

شنبه 21 اردیبهشت1387
کاش میشد مهربون بیاد بنویسه آخه من درست نمی دونم کیم

من عاشق همسرم هستم دوستش دارم...

من دختری با قد متوسط حدودا ۱۶۴ ۱۶۵ ، نه چاق و نه لاغر ، رنگ چشم و ابرو و موی قهوه ای تیره ، موهای فر حالتدار بلند ، و قیافه ای معمولی که  شاخص ترین عضو چهرم چشم و ابرو هام هستن(البته بنا به گفته ی دیگران!)... با سه تا جای بخیه رو صورت: پیشونی، کنار ابروم تقریبا زیر موهامه، و روی لبم که همگی از علایم شیطنت بسیاره... اولین بخیه روی لبم بود ۱.۵ ساله بودم از کالسکه افتادم پستونکم افتاده بود می خواستم ورش دارم چپ کردمکه وقتی داشتن لبمو می دوختن مامانم بیهوش شده - دومی با پسر همسایه بازی می کردم بدو بدو، کله ی مبارکم خورده به لبه ی مبل و ناکار شدم دو سه سالم بوده ـ آخری هم که ۶ سالم بود و هنگام بازی یک سنگ مرمر به سرم اصابت نموده است.(خواهش می کنم..... تشوق نکنین)

برای من رعایت یه سری حدود اخلاقی و البته اجتماعی تو زندگیم خیلی مهمه. دلم میخواد به یکسری اصول پایبند باشم و کلا از بی بند باری در هر زمینه ای خوشم نمیاد. من کاملا با حجاب نیستم اما یه خط قرمزهایی برای خودم دارم. در روابطم با هرکسی سعی می کنم حدود خاصی رو رعایت کنم به نظرم تنها کسی که بدون مرز می تونه تو زندگیم جریان داشته باشه همسرم و گهگاهی پدر و مادرم هستن.

من اعتقاد عمیقی به خدا دارم. سر نماز و بعضی چیزهای دیگه کاهلم اما با وجود این حضور خدا رو تو تک تک لحظه هام سعی می کنم حس کنم و با همه ی وجودم شاید بیشتر از اون دوسش دارم...

من دوس دارم دوستهای زیادی داشته باشم. کلا از دور هم جمع شدن با دوست و فامیل لذت می برم. اما بعضی وقتها هم نیاز مبرمی به تنهایی دارم. دوس دارم شغلی داشته باشم که کمابیش با مردم در ارتباط باشم. مهمونی رو خیلی دوس دارم. مخصوصا اگه با مهربون باشم...

من علاقه ی شدیدی به نظم و مرتب بودن دارم اما نمی دونم چرا همیشه وسایلم پخش و پلا میشه. من دوس دارم صبح زود از خواب بیدار بشم اما زودتر از هشت نرم سرکار...

من گل و گیاه خیلی دوس دارم. کوچولو که بودم مثلا تا ۱۵ ۱۶ سالگی با همه ی گلهای حیاطمون دوست بودم یه درخت توت داشتیم که همیشه باهام حرف میزد باور کنین بام حرف می زد حتی نصیحتمم می کرد بعضی وقتها هم قهر می کرد... تو ذهنم شبیه یه پیر مرد مهربون بود... ۱۷ سالم بود که ازون خونمون اومدیم اینجا. دلم برای درخت توت خیلی تنگ میشه اوایل خیلی خوابشو می دیدم. شنیدم بریدنش... یکی از ارزوهای بزرگم اینه که یه گلخونه گنده داشته باشم به به...

من تا ۱۸ ۱۹ سالگیم به هیچ وجه برام قابل قبول نبود که من دخترم و در آینده ای نزدیک باید نقش یک زن رو بازی کنم!!!اونم به خاطر این بود که همبازیهام ۹۸درصد پسرا بودن و من به هر نحوی سعی می کردم باهاشون در هر زمینه ای برابری کنم... وقتی به مهربون گفتم که من کل دوره ی راهنمایی رو کیف سامسونت بر می داشتم باورش نمیشد به نظرم رشته ی دانشگاهیمو هم سر همین لج و لجبازی انتخاب کردم و اصلا عاقلانه فکر نکردم و تازه می فهمم که هر کسی برای چیزی آفریده شده و حکمت خدا بر همه ی دنیا حاکمه.

من اصولا دختر لجبازی هستم اما از وقتی فهمیدم دارم اصلاحش می کنم. البته لجبازیم تقصیر من نبوده چون اونطوری که پدربزرگها و مادر بزرگها و عمه جانها و خاله جانها می گن از همون دوران نوزادی لجبازیم کاملا آشکار بوده.

من مسافرت خیلی دوس دارم. مخصوصا با ماشین ، همیشه دیدن جاهای جدید برام پر از هیجانه.

من از حشرات هم خیلی خوشم میاد سیستم زندگیشون، بدنشون، راه رفتنشون برام جالبه ...

از حل چالشها و مسائل تو هر زمینه ای لذت می برم... یادش بخیر یه مدتی قرار بود من و پسر عمم و داداشم راز مثلث برمودا رو کشف کنیم... چقدر کتاب خوندیم و بحث کردیم! فعلا که به جایی نرسیدیم

یه مدتی عاشق اسب و اسب سواری بودم اما اونقدر گفتم و برام نخریدن الان عین چی می ترسم از اسب... حتی فکر طویلشم کرده بودم که کدوم قسمت حیاط فسقلیمون باشه

من از اینکه لباسهای رنگی بپوشم لذت می برم... به نظر خودم خوش تیپم، تو انتخاب لباسهام و کیف و کفش و رنگشون وسواس زیادی بخرج میدم. از ادمهای خوش تیپ خیلی خوشم میاد. همیشه دوس دارم سر و وضعم مرتب و تر تمیز باشه.

من خیلی دوست دارم یه بار خودم تنهایی با ماشین خودم از تبریز برم تهران ازونجام برم اصفهان مهربونو وردارم و باهم برگردیم تبریز و مسیر برگشت رو مهربون رانندگی کنه... مهربون قول داده که با یه سری شرط و شروط اجازه میده حالا نمی دونم مامان بابام هم میزارن یا نه! ... حالا کو تا ماشین بخریم؟؟؟

من ازینکه یکی با داد باهام حرف بزنه خیلی خیلی بدم میاد. از دعوا بدم میاد. از فحش شوخی یا جدی متنفرم. بعضی جکها که برا بعضیها خیلی خنده دارن برا من چندش آورن.

ازینکه بهم دستور بدن متنفرم. و معمولا وقتی بوی دستور بیاد حس زیبای لجبازی فعال میشه!

ازینکه یکی تو کارم و زندگیم فضولی کنه متنفرم(البته کمک ، پیشنهاد یا راهنمایی با فضولی خیلی فرق داره) و هرکی همچین اجازه ای به خودش بده با برخورد شدیدی مواجه میشه.

ازینکه یکی به غذام دست بزنه بدم میاد. ازینکه یکی جلوم با ریخت و پاش و شلخته غذا بخوره حالم بهم می خوره. ازینکه وقتی سیرم یکی به زور غذا به خوردم بده بدم میاد. از آدمهای خیلی تعارفی بدم میاد. متاسفانه خودم گاهی تعارف می کنم.

از آدمهای تو سری خور بدم میاد. هر کسی باید یه مقداری از غرور رو داشته باشه. بهتره بگم هرکسی باید عزت نفسشو حفظ کنه. بقول یه نفر " انفسکم!!! "

من ازینکه مادر و پدرم بخاطر ما از خوشیهاشون بزنن خوشم نمیاد.

در مورد پول!!! بسختی خرج می کنم اما اگه یه ذره سر کیسه رو شل کنم دیگه نمی فهمم کی و چگونه به ته کیسه رسیدم!

بعضی وقتها احساس می کنم بیخودی و زیادی دلسوزم و این اخلاقم خیلی اذیتم می کنه.

من شدیدا عاشق تنوع در دکوراسیون هستم ( به هر نحو ممکن)... پارسال عید خودم دیوارهای اتاقمو رنگ کردم تابستون می خوام دوباره تغییر رنگ بدم البته اگر اهالی محترم منزل اجازه بدن چون پارسال بوی رنگ و تینر خیلی اذیتشون کرد.

علاقه ی وافری به بلندی دارم ، عین آهن و آهنربا!!!، من آهنم هرجای بلندی آهنربا ... جالبه اکثر عکسهای بچگیم بالای میز بالای درختها بالای صندلی بالای نرده ها...ست. دلم می خواد تو برج زندگی کنم.

خیلی دوست دارم بدونم دنیای بعد از مرگ چه جوریه... دیر یا زود خواهم فهمید.

به عکس علاقه ی زیادی دارم ... تصمیم دارم دیوارهای خونمونو پر از عکسهای خانوادگی کنم. اوه اوه خدا می دونه چه نقشه های برای دکور خونمون کشیدم ایشالا بشه که عملیشون کنم.

از هر چیزی که توش هیجان داشته باشه خوشم میاد.

ازینکه دیگران رو مسخره کنم و بخندم واقعا بدم میاد . از ادمهایی هم که احساس برتری نسبت به دیگران می کنن اصلا خوشم نمیاد.

به نظر من هر کسی حق اظهار نظر در مورد هر چیزی رو داره و سلیقه و نظر هر شخصی براش محترمه .

من معمولا دوس دارم از هر چیزی فقط اونی که خودم دلم می خوادو داشته باشم . مثلا اگر یه چیزی لازم داشته باشم حتی خیلی زیاد، اما پول یا شرایط تهیه شو نداشته باشم ترجیح میدم صبر کنم تا وقتی که شرایط خرید یا تهیه ش پیش بیاد... و اگر چیزی بخرم یا کادو بگیرم که دلخواهم نباشه عمرا اگه بتونم استفادش کنم.

تو کادو دادن و گرفتن خیلی حساسم! به نظرم آدمها با هدیه هایی که بهم میدن احساساتشونم منتقل می کنن!!! اینه که هدیه هایی که می گیرم رو شناختم از طرف مقابل تاثیر خیلی زیادی داره حتی کادو پیچی شدن و تزیین هدیه هم برام مهمه... خیلی ها با هدیه هایی که دادن باعث شدن دلم بشکنه و ته دلم ازشون ناراحت بشم و خیلی ها با انتخاب و سلیقشون نظرمو جلب کردن... البته منظورم اصلا قیمت و این چیزا نیستا! یکی شاید مثلا یه خونه هدیه بده اما یکی دسته گل ... اما دسته گله دلنشین تر باشه... بلاخره به نظر من هدیه و کادویی که ردوبدل میشه بار عاطفیه سنگینی رو با خودش منتقل می کنه.

من دقیقا تا ۱۹ سالگی از رق ص بدم میومد آدمهایی که می رق صیدن تو ذهنم حالت دلقکهایی داشتن که می خواستن جلب توجه کنن... اما یهو متحول شدم و ازون موقع تا همین الان عاشق رق صای ریتمیکم و شدیدا دارم پیگیری می کنم که کاملا اصولی و هنری یاد بگیرم... البته جایی ندیدم که رق ص فارسی اصول و پایه ای داشته باشه تا جاییکه می دونم از هیچ اصولی پیروی نمی کنه و کسی بجز جناب خردا*دیان زحمتی برای ابداع حرکاتش نکشیده. که به طبعیت ازون در داخل مرزهای کشور هم اقدام به ابداع اصول نمودند اینه تا حالا پیگیره رق ص فارسی نبودم.خوشحال میشم اگر کسی تاریخچه ای از رق ص فارسی می دونه یا از اصولش چیزی می دونه بم بگه.

خوب دیگه این من بودم البته خیلی چیزهای دیگه هم هست اما سر درد اجازه نمی ده بنویسم!!!

اینجا هم شهر منه ، یه سر بزنین : شهر من

راستی تا یادم نرفته ممنون از دوستایی که منو دعوت کردن یه کم دیر شد شرمنده.

منم همه ی دوستای وبلاگیمو دعوت می نمایم: روز نویس طیبا مریسام مریم سحرها ازی شاپرک غزال لاله هانی ازاده دزیره سمیه هستی ساناز مهتاب ... و همه ی اونایی که الان به علت بیخوابی یادم رفتن...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:43  توسط فلور و پلوتونیوم  | 

98.......

سه شنبه 17 اردیبهشت1387
سلام به همه

بهار امسال یه جوریه هم خوشگله چون هوا گرم بوده رشد گیاها سریع تر شده (حداقل تو شهر ما که اینجوری) هم خشکه  بارون فقط نم نم میباره و زودی بند میاد...

اما بقیه ی حوادث اتفاقات و احساسات دورو برم واقعا عالین... و من این روزها یک دختر با خواب نسبتا معمولیه کم و شاد و خوشحال و شاکر و نسبتا فعال و خوشگل و شیطون ..... هستم. فقط شنبه چون شبش تو اتوبوس خوب نخوابیده بودم شب قبلشم کم خوابیده بودم اون یکی قبلشم باز تو اتوبوس نتونستم بخوابم بنابراین از ۲ ظهر خوابیدم تا ۸:۳۰ شب دو ساعتی در خدمت خانواده بودم و بعد بازم خوابیدم تا خود صبح اما آی چسبیدا .

از نمایشگاه مهربون جی*۵ گرفته و الانم حسابی داره می خونه، قربونش برم خیلی خسته میشه هم کلاس زبان هم درسهای خودش هم امتحان شهریور... یه عالمه سرش شلوغ شده.امیدوارم انتقالیش جور شه و تا امتحان تخصص بتونیم بریم خونه خودمون به نظرم تو خونه خوندن بهتر و پر بازده تر از درس خوندن تو خوابگاهه... تازه اگه پیشه همسرتم باشی که دیگه کاملا شرایط ایده ال میشه

اون روزی که می خواستم برگردم از تهران یعنی جمعه با مهربون و مامانش رفته بودیم بیرون ... یه موشه گنده دیدم سفید بود یه پیرهن چین چینی پوشیده بود با یه جلیقه ی بافتنی خیلی خوشم اومد اما نمی دونم چرا دلم نیومد بخرم (از بس که خسیسم)... خلاصه که همسر محترم یهو غیب شد و بعد دیدم برام خریدتش وااااااااااااااااااااااااااای دستش درد نکنه اونقده نرم و ناز و بغلیه

صبحشم رفته بودیم بازار*مبل*ایران و یه عالم مبل و سرویس خواب دیدیم فعلا که قصد خرید نداریم فقط دید زدیم... داشتم با خودم فکر می کردم من که خودم و همچنین مهربون ، اونقدر پس اندار نداریم که هم بتونیم خونه بگیریم هم وسایل خونه ... مخصوصا با دیدن قیمتهای هفت هشت رقمی وسایل خونه، پس می مونه دو تا راه حل... یا نخریم یا پدر مادر باید بخرن. اگه دست خودمون بود شاید میشد با مورد اول کنار اومد اما مطمئنا افراد فضول و خاله زنک در خانواده ی هر دو طرف پرن که البته تا اینجا هم کم حرف نشنیدیم ـ درسته محل نمی زاریم اما شاید این حرفاشون دامن گیر پدر مادر دختر هم بشه که نخریدن و کم خریدن و ـ پس می مونه مورد دوم ! اما واقعا پدر مادر دختر چه گناهی کردن که باید وسایل زندگیو ، سیسمونی و هزار و یک تا چیز رو تهیه کنن!!!

این مسئله اصلا برا من قابل درک نیست... خدا رو شکر ، خدا اونقدر به پدر مادرم توانایی داده که زندگیه راحتی داشته باشیم اما بازم دلم میسوزه. اتفاقا امروز گلی از مهر مادری نوشته بود... اما واقعا برا من قابل قبول نیست که پدر و مادر به خاطر بچشون به آب و آتیش بزنن. خوب که چی؟؟؟ بلاخره که اونا هم حق زندگی و راحتی و ارامش دارن و این بچه ننه بازیها به نظرم تو جامعه ما خیلی زیاد تره که فرزند تا مدتها شایدم تا آخر عمرش مایه ی دردسر پدر مادرشه... بچه اگه عرضه داشته باشه باید خودش زندگیشو بچرخونه اگر هم نمی تونه باید بره بمیره همین... من اگه ایشالا بچه دار بشما از ۲۰ سالگی می زنم در کو...ش می گم برو زندگی تو بساز .

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

پدر و مادرم از امروز تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا جمعه شایدم شنبه خونه نیستن برا یه ماموریت کاری رفتن همدان ازونجام میرن تهران چون بله برون پسر عمه جان می باشد. البته دورو برای همدان هم خواهند رفت چون برادر گرامیه اینجانب در دانشگاه عاشق دختری ازون ورا شده و الا و بلا میگه می خوامش حالا بوا و موا رفتن ببینن اصلا شهرش کجاست چه جوریه و اینا ... شایدم تابستون بریم خواستگاری منکه از الان یه عالم عروسمونو دوس دارم یکی یه دونست دیگه... عین مهربون که داداش نداره و اینجانب از نعمت برادر شوهر و جاری محروم می باشم... خیلی دوس داشتم یه جاری بزرگتر از خودم داشته باشم.

البته چهار تا پسر عمو داره که دو تاش بزرگتر از مهربونن و تابستونم عروسیه یکیشه اما خوب دیگه پسر عمو با برادر خیییلی فرق فوکوله.

فعلا که حرفی برا گفتن ندارم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:31  توسط فلور و پلوتونیوم  | 

97...اتفاقات غیر منتظره...

شنبه 14 اردیبهشت1387
من جمعه و پنجشنبه کجا بودم؟؟؟

 

خوب معلومه دیگه رفته بودم تهران!!! پیش مهربونم

خدای مهربون خیلی ممنونم خیلی زیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد...

پنجشنبه و جمعه داداشم می خواست بره تهران برا نمایشگاه کتاب ، مهربون هم که امتحان داده بود و رفته بود تهران و هی اصرار می کرد که تو هم پا شو با داداشت بیا ... اون هی اصرار می کرد من قبول نمی کردم آخه هم کار داشتم هم می خجالتیدم از خانواده ی محترم اقای همسر هم اینکه به نظرم خیلی کم بود دو روز...

دیگه تا چهارشنبه ظهر هی مهربون و مامانش و مامانم اصرار می کردن برم تهران (مهربون همه رو اکیپ کرده بود که منو راضی کنن) منم اصلا زیر بار نمی رفتم. تا اینکه ظهر چهارشنبه دلو زدم به دریا و به داداشم گفتم برا منم بلیط بگیره آخه مهربون خیلی دلش گرفته بود و خودمم خیلی دلم براش تنگیده بود... اما به همه گفتم که به مهربون نگن مادر شوهرم هم می دونست خلاصه چهارشنبه شب به طرف تهران حرکت کردیم... کل وجودم شده بود شوق دیدن مهربون...

صبح که رسیدیم مهربون اومده بود دنبال داداشم وقتی منو چشاش همچین گرد شد و گفت واااااای تو اینجا چیکار می کنی ... کلی سورپزیزاسیون شد عزیز دلم.

خدا می دونه که تو راه با چه ذوقی منتظر دیدنش بودم. اصلا هم احساس خستگی نکردم درسته که بعد اون اتفاق که تا دو نصفه شب موندم تو ترمینال، دیگه دلم نمی خواست که بدون مهربون سوار اتوبوس شم اما خوب شوق دیدار همه ی خاطرات بد رو از ذهنم پاک کرد... چه لذتی داره کنار عشقت باشی.

تا ظهر رفتیم نمایشگاه کتاب منکه پارسال یه ساک کتاب خریده بودم امسال فقط سه تا کتاب فسقلی خریدم. مهربونم کلی کتاب تست خرید.البته خواهر شوهر کوچولوم هم با ما اومد اینه که اصلا نتوستیم عشقولی بگردیم و بحرفیم اما خوب بود بهرحال.

بقیه ی وقتمونم یه کم رفتیم گردش و خونه مهربون اینا بودیم و خلاصه که خیلی خوش گذشت ... کی باورش میشد دیدار بعد عیدمون کمتر از یکماه طول بکشه...

ایشالا دیدار بعدیمونم یک ماه دیگست . اواسط خرداد . یه تعطیلیه توپول و یه دیدار طولانی هست...

یک عروسی دیگه به جمع عروسیها اضافه شد... پسر عمم ... آخ جون.

خدای بزرگ، تورو قسم به بزرگیت کمکون کن بدون هیچ دلخوری و دردسری بتونیم عاقلانه مسائل پیش رومونو حل کنیم و یه زندگیه ایده ال و پر آرامش داشته باشم...

هر دفعه که می رم خونه ی مهربون اینا خدا رو به خاطر خانواده ی خوب و گرمشون تشکر می کنم.

مادر شوهرم واقعا یک مادر تمام عیاره... خدا جونم مامانای گلمون و باباهای دلسوزمونو برامون حفظ کن...

انگار صدای رعد و برق میاد.... به به کاش یه بارون حسابی بباره!

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای بارووووووووووووووووووووووووووووووون داره ميباره... مرسي خداجونم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:17  توسط فلور و پلوتونیوم  | 

96...عشق من دوست دارم

سه شنبه 10 اردیبهشت1387
سلام سلام صد تا سلام

واااااای با دیدن پست قبلی یه عالمه ذوقیدم دستت درد نکنه مهربونه من.

خیلی ذوق زده شدم.

امروز روز خوبیه عالیه... من شبهای تابستونو خیلی دوس دارم، احساس می کنم پر از آرامشن مخصوصا اینکه شبها پنجره ی اتاقمو باز می زارم و به به عشق و حال و صفا...

چند شبه که پنجرمو باز می زارم یه ذره سردم میشه اما دوس دارم از بس که روزا گرمه!!! واقعا گرمای امسال مثال زدنیه.

یکشنبه رفتم کلاس حرکات موزون جلسه ی اول نصف توجیهی و نصف تئوری بود. خوب بود. من عاشق رقصیدن مربی شدم. مربی تقریبا هم سن و سال مامانمه. مهربون و جدی و خوش برخورد و مودبه.یک آذریه اصیل!

امروز هم جلسه ی دومه ... اونقدر رو مخ خواهرم کار کردم که اونم تصمیم گرفت بیاد.اخه باهم خیلی خوش می گذره اکثر کلاسهای قبلیمونو باهم رفتیم و خدا میدونه دوتایی چه آتیشی می سوزونیم سر کلاس فقط کافیه یه نظر بهم دیگه نیگا کنیم و دیگه هیشکی نمی تونه جلوی خنده های ما رو بگیره یه بار سر یه کلاسی اونقدر مسخره بازی دراوردیم که مربی خواهرمو دعوا کردطفلک... کوچولوتره ،مثله من سیاست نداره

خلاصه که هر جا من و خواهری باهم باشیم حتی با دیدن گلهای قالی هم خندمون می گیره... همیشه از مامان بابام بخاطر خواهرم تشکر می کنم. واقعا نعمت بزرگیه...

مهربون امروز امتحان بخششو داده و میره تهران. شدیدا هم اصرار داره که منم فردا برم و جمعه برگردم چون داداشم هم برا نمایشگاه کتاب داره میره تهران... نمی خوام برم بنا دلایل بسیاری که دارم.اما مهربون خیلی اصرار می کنه.

اول اینکه تازه خونشون بودم و واقعا خجالت می کشم... بعدم که یه مقدار کار دارم. البته همه ی اینا بهونست. اخه دیدار وقتی کوتاه باشه سیر نمی شم و بدتر دلم هوایی میشه.بنابراین همون بهتره که بمونه برا خرداد ایشالا اگرم نشد تیرماه بعد از امتحانای مهربون.

دیگه هیـــــچ خبری نیست.یه زندگیه عادی... که مهمونیهای عصرگاهانه ی همسایه ها و دور هم جمع شدنا بهش اضافه شده ... فردا یه عالم مهمون داریم .

احتمالا تا یکی دو هفته ی دیگه نتایج ارشد میاد... اونروز رفتم سایت سازمان سنجش دیدم زده نتایج اولیه دیگه به تاریخ انتشارش توجه نکردم.سریع زنگ زدم مامانم از کمدم کارتمو پیدا کنه و شماره داوطلبیمو بگه دست و پام یخخخخ زده بود و واقعا داشتم پس میافتادم... هرچی زدم گفت اطلاعات غلط است... که از طرف داداشم خبر رسید اون ماله پارساله!!! اخه نوشته بود ازمون سال ۸۶ خوب ما هم سال ۸۶ امتحان دادیم دیگه! نگو سال مال اعلام نتایجه نه تاریخ امتحان.

خلاصه اینکه من فکر می کردم دیدن نتایج ارشد دیگه مثله کنکو قبلی استرس زا نیست ... نگو بدتر ازونه!!!

اخه همه خبردار شدن که اینجانب مقداری برای ازمون ارشد مطالعه کردممخصوصا خانواده ی شوهر اینه که یک مقدار استرس داشته بیدم!

همین

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:37  توسط فلور و پلوتونیوم  | 

اگه از عشق میشه غصه نوشت....

دوشنبه 9 اردیبهشت1387

سلام اول از همه به عشق عزيزم که فقط به وجود اونه که نفس ميکشم و بعد به همه دوستانی که ميانو ما رو با لطفشون خجالت ميدن

من بعد اینهمه مدّت گفتم يه سری بزنم البتّه هميشه ميام اما خوب فقط ميخونم

ميخواستم به اونی که خودش ميدونه بگم که ای دل خوشی شيرين من عزيز مهربون من اگه تو این شهر غريب 6 سال تونستم دوام بيارمو همه ی مشکلات رو تحمل کنم بخاطر لطف و وجود پر از مهر توه که گرمی دستت هرگز نذاشته دستم سرد شه و حرفايه قشنگت هميشه بهترين سپر در مقابل دلتنگی های کشنده ی منه

خدا خودش ميدونه که هروقت دلم بگيره تنها چيزی که ميتونه يکم آرومم کنه ديدن عکس هات و خوندن خاطرات مشترکمونه

هروقت ميخوام به وبلاگ بيام و سر بزنم همچين ذوقی تمام وجودمو فرا ميگيره که ديگه همه ی غم هامو ميبره

بنويس عزيز دل علی بنويس که کلمه کلمه ی حرفات خروار خروار از غمم رو ميشوره و ميبره بنويس که دل به خوندن نوشته های خوندنيت بستم

دوستت دارم

تا بعد...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:46  توسط فلور و پلوتونیوم  | 

94... دلتنگی

جمعه 6 اردیبهشت1387
شاید فقط خودم و مهربون می دونیم که چقدر داریم بسختی تحمل می کنیم و دلتنگی چقدر آزارمون میده...

هر شب به یاد اون 17 روز عید که باهم بودیم می خوابم...قبل از عید با خودم عهد بسته بودم از لحظه لحظه ی کنار هم بودنمون استفاده کنم که بعد حسرت نخورم که چرا کم نیگاش کردم ... چرا دستاشو محکم تر نگرفتم... چرا کم تو خنده هاش غرق شدم ... چرا بیشتر باهاش حرف نزنم... چرا کم به صدای قلبش گوش دادم.....

اما الان باز یاد روزاست و خاطره ها و حسرت (البته از نوع شیرینش)...

دارم هی به خودم دلداری می دم که ایشالا سال بعد این موقع دنبال کارای عروسی هستیم خدارو چه دیدی شایدم خونه ی خودمون هستیم ... فقط امیدوارم که این رویاهام تا سال بعد واقعی بشن.

با اس ام اس و تماسهای تلفنی سعی داریم ذره ای دل تنگمونو آروم کنیم ... اما منکه نمی تونم.

بغضهای گاه و بیگاه ... و نهایتا گریه همین! ... اما واقعا شیرینه چون هر لحظه که می گذره دوری ها کوتاه تر میشه.

این روزها هم خواهد گذشت و یه روزی شاید برا بچه هامون تعریف کنیم که چقدر مسایل حل نشده رو باید حل می کردیم تا کنار هم باشیم...

.

.

.

خیلی ناراحت بودم از اینکه سال جدید اومده و من متحول نشدم همش از دست خودم عصبانی بودم اما چند روزه متوجه تحول عظیمی تو زندگیم شدم!!!

من در حالت عادی خیلی خوابالو تشریف دارم و خواب برام یکی از لذت بخش ترین تفریحات بود!!!

اما الان با وجود اینکه در فصل بهار بسر می برم و باید طبق سوابقم خوابم دوبرابر میشد... واقعا خوابم کم شده!!! ترجیح میدم بیدار بمونم و از دنیای اطرافم لذت ببرم و بی خوابی اصلا اذیتم نمی کنه... در سال ۸۷ دیروز اولین ظهری بود که من خوابیدم ... و این برای من واقعا خوشحال کنندست.

مهربون هم با روحیه ی عالی مشغول درس و کلاسه... براش یه کلاس دیگه هم پیشنهاد شده از بس که عزیز دلم کارشو خوب بلده.

خانم مربی رقص تماس گرفت و کلاسام از اين يكشنبه شروع میشه ... واقعا خوشحالم و يه كم استرس دارم اخه قراره امتحان مانندي بگيره كه بچه ها رو رده بندي كنه و حدودا از 6 مرداد 86 (يعني روز جشن نامزديمون) من اصلا درست و حسابي نرقصيدم!!! از هفته ي گذشته هم هر شش روز رو مي رم سركار... بنابراین فقط یه ذره وقت برا تمرین دارم... من تو رقص یه مشکل خیلی بزرگ دارم البته شاید این مشکل فقط تو رقص نیست و همه زندگیم درگیر این مشکلن ... اونم اینه که من استعدادم تو یاد گیری حرکات واقعا عالیه همه ی مربیام می گن استعدادم خوبه... اما اما اما به علت اعتماد به نفس پایین همیشه خودم فکر می کنم خوب نمی تونم برقصم و ... مهم ذهنه!!! و چون سیگنال های منفی می فرستم براش تو سر هم بندی حرکات و اینا شدیدا مشکل دارم . خیلی دوس دارم یه تکونی به این اعتماد به نفسم بدم و قویترش کنم!

چند روز پیش یکی از همکلاسیای مهربون ازش خواسته بود که بره خونشون و لپ تاپشو درست کنه...

همکلاسی و خانمش ،هر دو هم دوره ای مهربونن. عید عروسی کردن. هر دو دانشجو اما خونه ماشین و درامد دارن ... در نگاه اول خیــــــــلی چیزا دارن .

بابای پسره براشون خونه خریده، ۲۴ میلیون هم داده باهاش کار کنن و سودش بشه درامدشون، بابای دختره هم یه ۲۰۶ داده واسشون که بعد پولشو بابای پسره داده الان شده مال خودشون... اینا رو مهربون گفت دیدم نه ما خیلی چیزا بیشتر ازونا داریم ... دست مامان باباشون درد نكنه ... اما ما خدا رو شكر يه مقدار پس انداز داريم كه همش ماله خودمونه...من يك ماهه كه درامد دارم مهربون از امسال با تدريس زبان درامد دار شده و كلا خيلي جلوتر از خيلي پولداراييم... خدا رو شكر!

دزيره و گلي من و به بازي شش كلمه اي دعوت كردن اما اصلا چيزي به فكرم نمي رسه در اسرع وقت خواهم نوشت...

تازه به همين سرعت شش روز از ارديبهشت گذشت !!! تا اخر تير درست نود روز مونده ... اما مهربون گفته وسطهاي خرداد شايد بتونه بياد ديدنم خيلي خوبه يعني عاليتر از عاليه كاش بشه ... از طرف ديگه نگران درس و غیبتهای مهربونم و ...

ديشب خواب ديدم مريضم و تو بيمارستان بستريم. تعبيرش جالب بود : امسال از اين دنيا خواهم رفت يا اينكه دينم ضعيف شده.

چند وقتيه رابطمو با خدا خيلي كم كردم از  نمازم خيلي راحت مي گذرم  ... خيلي بدم مياد اينجور وقتها از خودم خدايا منو ببخش بزار به حساب نادوني و جووني... سعي خودمو خواهم كرد كه بهتر باشم.


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:13  توسط فلور و پلوتونیوم  | 

93... یک سوم بهار پرید!!!

چهارشنبه 28 فروردین1387

 

 به همین زودی فروردین تموم شد.خدا رو شکر که خیلی خوش گذشت.

من و مهربون برنامه ی دیدار بعدیمونو برای آخر تیر ماه یا اول مرداد تنظیم کردیم... یعنی ۹۶ روز دیگه یا حدودا ۹تا ده روزه دیگه

برای اینکه انگیزمون بیشتر شه و بتونیم زیباتر این روزا رو سپری کنیم چند تا هدف تعیین کردیم که تا اون موقع انجامشون بدیم...

مهربون ۷ کیلو وزن کم کنه و من دور کمرم کمتر بشه...

علاوه بر اینا تصمیم گرفتیم هر روز حداکثر تا ۷:۳۰ بیدار شده باشیم و ساعات تفریح روزانون ۲ ساعت بیشتر نباشه.

پنجشنبه پا شدم با مامانم بریم مراسم چهلم بابای دوستم دو ساعت دنبال مسجد گشتیم آخر پیدا نکردیم زنگ زدم از یکی دیگه از دوستام بپرسم که گفت امروز نیست مراسم فرداست!!!نمی دونم چرا من بدون توجه به تاریخ فکر می کردم مراسمشون پنجشنبه ست!!!

بعضی وقتها یه کارایی می کنم یا یه چیزایی رو عوضی می بینم که خودمم از تعجب شاخ درمیارم!!!

خلاصه برگشتیم خونه قرار بود بریم شهر مامان بابام ایناکه من و خواهرم نرفتیم و برای اولین بار دوتایی شب تو خونه تنها موندیم...عصر رفتیم سه تا پیتزا خریدیم و برای شام صبحونه  نهار پیتزا خوردیماز بس که کم غذاییم.

من و خواهرم ۱۰ سال و چند ماه فاصله ی سنی داریم اما هرکی می بینه فوقش ۴ ۵ سال حدس می زنه... رابطه ی خیلی خوبی باهم داریم و وقتهایی که باهمیم یا در حال خنده ایم یا شوخی و از سر و کول هم بالا میریم یا در حال دعواییم

معمولا هم خیلی سروصدا می کنیم ، دو روزی که من خونه نبودم ظاهرا خونه خیلی بی سروصدا بوده و دلشون تنگ شده بود... اما دو روز که از اومدنم گذشت مامانم باز می گفت وااااای فلور بازم اومدی

چیکار کنم حوصلم سر میره اگه آروم بشینم دیگه

دیروز تنهایی رفتم مراسم دوستم... همین که دیدمش بغضم ترکید... مرگ اجتناب ناپذیره! خدا بهشون صبر بده.

وبلاگ ما هم به سلامتی دو روز پیش یکساله شد...

یادش به خیر پارسال این موقع ها همش نگران مراسم تابستون بودم.اما گذشت...

امروز صبح هوا خیلی زیاد سرد بود کاش یه عالم بارون بباره به به...

 این مطلب از طریق یه ایمیل به دستم رسید به نظرم جالبه:

Answer the phone by LEFT ear

Do not drink coffee TWICE a day

Do not take pills with COOL water

Do not have HUGE meals after 5pm

Reduce the amount of TEA you consume

Reduce the amount of OILY food you consume

Drink more WATER in the morning, less at night

Keep your distance from hand phone CHARGERS

Do not use headphones/earphone for LONG period of time

Best sleeping time is from 10pm at night to 6am in the morning

Do not lie down immediately after taking medicine before sleeping

When battery is down to the LAST grid/bar, do not answer the phone as the radiation is 1000 times

...Forward this to those whom you CARE about

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:42  توسط فلور و پلوتونیوم  | 

92...

چهارشنبه 28 فروردین1387
یک روز بهاریه خیلی گرم رو داریم تجربه می کنیم!!!

دیروز مهمون داشتیم. عمه و عمو اینا تولد عمم بود و قصد سورپریز کردنش بود که حاصل شد...

عمم یه نی نی در راه داره خیلی دوس دارم زود نینیش و ببینم.

دیروز با مهربون یه کم بد اخلاق شده بودم اونم با من ، که از عوارض دلتنگیه زیاده... تا اینکه شب بعد از رفتن مهمونا به یاد دوران قبل عقد که شبها یواشکی تا خود صبح حرف می زدیم بیدار موندیم و تا ۲.۵ داشتیم می حرفیدیم همش عشقولی نبودااایه کمم در مورد بد اخلاقی های من و بعضی رفتارهای مهربون حرف زدیم اما خیلی منطقی!!! احساس می کنم رابطمون واقعا داره پخته تر میشه آخه قبلا ها خیلی زود بحث بالا می کشیدو.... اما تازگیها بزنم به تخته همه ی مشکلاتمونو خیلی آسون و با ملایمت حل می کنیم

فکر کنم پول تلفن دوره ی قبل و این دوره بازم زیاد خواهد بود

اس ام اس که به طور میانگین روزی ۵۰ الی ۱۰۰ تاست... اگه مکالمات چند ساعته هم بهش اضافه بشه دیگه رقم نجومی میشه... فکر کنم بازم باید ایرا*نسل ها رو بیاریم رو کار ، لااقل اس ام اسش ۴برابر ارزونتره.

اگه ما همخونه شیم خیلی بیشتر می تونیم پس انداز کنیم چون هزینه مخابراتمون به صفر میل می کنه...

امروز مامان مهربون زنگ زد و حرفیدیم خیلی خجالت کشیدم آخه از وقتی برگشتم دوبار حرفیدیم که هر دوبارشم مامان زنگ زدن.یادم باشه هفته ی بعد حتما من زنگ بزنم.

تا امروز که ۲۸ روز داره از سال جدید می گذره من هیچ تحولی در خودم ایجاد نکردم

زندگیمو سپردم دست اتفاقات روزمره و هرجا که می خوان منو می برن... و این یعنی فاجعه!

خدایا کمکم کن

دلم برای دستای مهربون خیلی تنگ شده بغض راه گلومو بسته و هی داره فشار میده...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:25  توسط فلور و پلوتونیوم  | 

91... ما و زندگیه عشقولیمون

دوشنبه 26 فروردین1387
حالم خوبه ، عشقم خوبه و زندگی به شیرینی در حال گذره....

خدا رو شکر

سلامتی و شادابی واقعا نعمت بزرگیه پنج شش روزی بود که کل بدن من یخه کامل بود و حوصله نداشتم که البته از پیش لرزه های اف لاینی بود خدا رو شکر گذشت

دیروز تو کارگاه شرایطم خوب بود و مشکلی نداشتم...راستش دیروز یه پسره بود یه سال از من  کوچیک تر ، مهندس برق و خلاصه من تو کف اطلاعاتش مونده بودم خیلی سطح اطلاعاتش گسترده بود اندکی حسودیم گل کرد و یه چیزایی ته دلم قل قل می کرد  که باعث شد امروز از صبح شدیدا به کارای عقب موندم برسم و سفت و سخت بچسبم به کارم.

من فعلا بخاطر کمبود جا  شنبه ها و دوشنبه ها نمیرم سر کار اما از دو سه هفته دیگه اسباب کشی خواهد شد و هرروز باید برم اینه که امروز حسابی اتاق تکونی نمودم و کیفهامو که از وقتی از تهران برگشتم و دست نزدم بهشون خالی کردم لباسای کثیف و شستم و جابجا کردم و یه عالمه خوشحال شدم.

دو سه روز قبل از عید رفته بودم دانشگاه و یهو اعلامیه ی ترحیم بابای یکی از دخترای سال پایینیمونو دیدم... باورم نمیشد!!! از دوستش پرسیدم گفت آره چند سالی بود تحت شیمی درمانی بود که بلاخره....خیلی ناراحت شدم دو تا دختر و یه مادر ... اونم با وضعیت مالیه زیر متوسط. بیشتر دلم برا مامانش می سوخت... هر کار کردم نتونستم بهش زنگ بزنم و صبر کردم که رودرروببینمش متاسفانه مراسمشون گذشته بود ... هفته ی بعد چهلمشه خدا رحمتش کنه. اما نمی دونم با دوستم که روبرو بشم چی بهش بگم ...

خدای بزرگ همه ی پدر مادرا رو سلامت و شاد برای بچه هاشون نگه دار و سایشونو از سرمون کم نکن.

خدای مهربون روح همه ی اونایی رو هم که رفتن شاد کن... و به بچه ها و همراهاشون صبر بده...

مهربونم الان سرکلاسه، خدا رو شکر خیلی خودش راضیه.

برای تابستون یه عالم عروسی در پیش داریم آخ جون آخ جون آخ جون

فعلا سه تاش فامیله و دوتاش دوستام امیدوارم خوش بگذره بهمون

در راستای ۹۰ ۶۰ ۹۰ شدن هم امروز سایزهای خودمو اندازه گرفتم ۹۰ ۶۸ ۹۹ خیلی بد سایزم

اما ایشالا تا آخره بهار هیکلم توپ خواهد شد به بهتازه ازون موقعی که با مهربون پیمان هایی در مورد غذا خوردن بستیم رو هر دو رعایت کردیم اما من بعضی وقتها چون بدنم نیاز دارهبا آگاهیه طرفین پیمان رو شکستم

امروز ظهر مهربون زنگ زده بود یه عالم حرفهای عشقولی زد هم خندم گرفته بود هم یه عالم عشقش تو دلم قل قل کرد... مثلا می گفت وقتی رفتیم خونه ی خودمون برات فلان کارو می کنم فلان چیزو می خرم برات بستنی می خرم برات پیتزا می خرم برات ماشین روباز می خرم برات  ... و کلی ازین چیزا  الهی که من قربونش برم...

همه ی عکسایی که تو مشهد گرفته بودیم رو مهربون ریخت تو لپ تاپش ، حالا چند روز پیش گفت پاک شدن... نمی دونم چرا باورم نمیشه، شایدم شیطونیش گرفته می خواد اذیت کنه امیدوارم همون طوری که فکر می کنم بوده باشه!!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:36  توسط فلور و پلوتونیوم  | 

90... وام ازدواج دانشگاه!!!

یکشنبه 25 فروردین1387

امروز روز خیلی زیباییه دیشبم بارون باریده...

اما این جانب به علت اف لاین بودن و حالتهای بد جسمی و تهوع های گاه و بی هنگام ترجیح می دم هر چه سریعتر پس فردا بشه... از همون اول تا حالا نتونستم خودمو با این شرایط وفق بدم و همیشه در حال عذاب کشیدنم ،مخصئصا که امروز عصر هم باید برم کارگاه ... خدا خودش به دادم برسه!

صبح رفتم موجودی چک کم دیدم وام ازدواج دانشگاه رو ریختن به حسابم دستشون درد نکنه هنوز که قصد تسویه ندارم... دارم همچنان از مزایای دانشجویی بهره می برم

دیگه چیزی تا اومدن جوابها نمونده کاش بشه که بازم دانشجو شم.

دلم می خواد برم عکسهای مراسمو چاپ کنیم اما هنوز بابت اوراقی که خریدیم به بابای مهربون بدهکاریم.

ایشالا هفته ی بعد هم میرم وام مهر رضا رو بگیرم شایدم اگه حالم خوب شد همین هفته برم... فعلا هی داریم وام می گیریم خدا می دونه کی و چه جوری می خوایم پس بدیم.

دیروز یکی دیگه برای جابجایی به مهربون زنگ زده این یکی دختر بوده و یه ترم بالاتر.

خیلی دلم می خواد که نمایشگاه کتاب امسال رو هم مثل سالهای قبل برم اما هم مهربون کلاس زباناش یک روز در میونه و شاید آموزشگاه قبول نکنه که کنسل کنه کلاساشو هم اینکه من در مقابل خرید کتاب هیچ مقاومتی نمی تونم داشته باشم بنابراین فعلا شرط اول صرفه جوییه!

از وقتی گلی اینا مامان بابا شدن منم خیلی به سرم زده برم سراغش البته از ماه رمضون تو فکرم بود اما درامد ثابت نداشتم ... حالا منتظرم در اولین فرصتی که مهربون بیاد ما هم بریم مامان بابا شیم ایشالا به به... دستت درد نکنه گلی

خوب فعلا غلط کردم و چایی خوردم و معدم شورش کرده بهتر برم... خدایا کمک کن حالم بهم نخوره چی کار کنم اخه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:9  توسط فلور و پلوتونیوم  |