99.... این منم
من عاشق همسرم هستم دوستش دارم...
من دختری با قد متوسط حدودا ۱۶۴ ۱۶۵ ، نه چاق و نه لاغر ، رنگ چشم و ابرو و موی قهوه ای تیره ، موهای فر حالتدار بلند ، و قیافه ای معمولی که شاخص ترین عضو چهرم چشم و ابرو هام هستن(البته بنا به گفته ی دیگران!)... با سه تا جای بخیه رو صورت: پیشونی، کنار ابروم تقریبا زیر موهامه، و روی لبم که همگی از علایم شیطنت بسیاره
... اولین بخیه روی لبم بود ۱.۵ ساله بودم از کالسکه افتادم پستونکم افتاده بود می خواستم ورش دارم چپ کردم
که وقتی داشتن لبمو می دوختن مامانم بیهوش شده - دومی با پسر همسایه بازی می کردم بدو بدو، کله ی مبارکم خورده به لبه ی مبل و ناکار شدم دو سه سالم بوده ـ آخری هم که ۶ سالم بود و هنگام بازی یک سنگ مرمر به سرم اصابت نموده است.(خواهش می کنم..... تشوق نکنین)
برای من رعایت یه سری حدود اخلاقی و البته اجتماعی تو زندگیم خیلی مهمه. دلم میخواد به یکسری اصول پایبند باشم و کلا از بی بند باری در هر زمینه ای خوشم نمیاد. من کاملا با حجاب نیستم اما یه خط قرمزهایی برای خودم دارم. در روابطم با هرکسی سعی می کنم حدود خاصی رو رعایت کنم به نظرم تنها کسی که بدون مرز می تونه تو زندگیم جریان داشته باشه همسرم و گهگاهی پدر و مادرم هستن.
من اعتقاد عمیقی به خدا دارم. سر نماز و بعضی چیزهای دیگه کاهلم اما با وجود این حضور خدا رو تو تک تک لحظه هام سعی می کنم حس کنم و با همه ی وجودم شاید بیشتر از اون دوسش دارم...
من دوس دارم دوستهای زیادی داشته باشم. کلا از دور هم جمع شدن با دوست و فامیل لذت می برم. اما بعضی وقتها هم نیاز مبرمی به تنهایی دارم. دوس دارم شغلی داشته باشم که کمابیش با مردم در ارتباط باشم. مهمونی رو خیلی دوس دارم. مخصوصا اگه با مهربون باشم...
من علاقه ی شدیدی به نظم و مرتب بودن دارم اما نمی دونم چرا همیشه وسایلم پخش و پلا میشه. من دوس دارم صبح زود از خواب بیدار بشم اما زودتر از هشت نرم سرکار...
من گل و گیاه خیلی دوس دارم. کوچولو که بودم مثلا تا ۱۵ ۱۶ سالگی با همه ی گلهای حیاطمون دوست بودم یه درخت توت داشتیم که همیشه باهام حرف میزد باور کنین بام حرف می زد حتی نصیحتمم می کرد بعضی وقتها هم قهر می کرد... تو ذهنم شبیه یه پیر مرد مهربون بود... ۱۷ سالم بود که ازون خونمون اومدیم اینجا. دلم برای درخت توت خیلی تنگ میشه اوایل خیلی خوابشو می دیدم. شنیدم بریدنش... یکی از ارزوهای بزرگم اینه که یه گلخونه گنده داشته باشم به به...
من تا ۱۸ ۱۹ سالگیم به هیچ وجه برام قابل قبول نبود که من دخترم و در آینده ای نزدیک باید نقش یک زن رو بازی کنم!!!
اونم به خاطر این بود که همبازیهام ۹۸درصد پسرا بودن و من به هر نحوی سعی می کردم باهاشون در هر زمینه ای برابری کنم... وقتی به مهربون گفتم که من کل دوره ی راهنمایی رو کیف سامسونت بر می داشتم باورش نمیشد
به نظرم رشته ی دانشگاهیمو هم سر همین لج و لجبازی انتخاب کردم و اصلا عاقلانه فکر نکردم
و تازه می فهمم که هر کسی برای چیزی آفریده شده و حکمت خدا بر همه ی دنیا حاکمه.
من اصولا دختر لجبازی هستم اما از وقتی فهمیدم دارم اصلاحش می کنم. البته لجبازیم تقصیر من نبوده چون اونطوری که پدربزرگها و مادر بزرگها و عمه جانها و خاله جانها می گن از همون دوران نوزادی لجبازیم کاملا آشکار بوده
.
من مسافرت خیلی دوس دارم. مخصوصا با ماشین ، همیشه دیدن جاهای جدید برام پر از هیجانه.
من از حشرات هم خیلی خوشم میاد سیستم زندگیشون، بدنشون، راه رفتنشون برام جالبه ...
از حل چالشها و مسائل تو هر زمینه ای لذت می برم... یادش بخیر یه مدتی قرار بود من و پسر عمم و داداشم راز مثلث برمودا رو کشف کنیم... چقدر کتاب خوندیم و بحث کردیم! فعلا که به جایی نرسیدیم![]()
یه مدتی عاشق اسب و اسب سواری بودم اما اونقدر گفتم و برام نخریدن الان عین چی می ترسم از اسب... حتی فکر طویلشم کرده بودم که کدوم قسمت حیاط فسقلیمون باشه![]()
من از اینکه لباسهای رنگی بپوشم لذت می برم... به نظر خودم خوش تیپم، تو انتخاب لباسهام و کیف و کفش و رنگشون وسواس زیادی بخرج میدم. از ادمهای خوش تیپ خیلی خوشم میاد. همیشه دوس دارم سر و وضعم مرتب و تر تمیز باشه.
من خیلی دوست دارم یه بار خودم تنهایی با ماشین خودم از تبریز برم تهران ازونجام برم اصفهان مهربونو وردارم و باهم برگردیم تبریز و مسیر برگشت رو مهربون رانندگی کنه... مهربون قول داده که با یه سری شرط و شروط اجازه میده حالا نمی دونم مامان بابام هم میزارن یا نه! ... حالا کو تا ماشین بخریم؟؟؟
من ازینکه یکی با داد باهام حرف بزنه خیلی خیلی بدم میاد. از دعوا بدم میاد. از فحش شوخی یا جدی متنفرم. بعضی جکها که برا بعضیها خیلی خنده دارن برا من چندش آورن.
ازینکه بهم دستور بدن متنفرم. و معمولا وقتی بوی دستور بیاد حس زیبای لجبازی فعال میشه!
ازینکه یکی تو کارم و زندگیم فضولی کنه متنفرم(البته کمک ، پیشنهاد یا راهنمایی با فضولی خیلی فرق داره) و هرکی همچین اجازه ای به خودش بده با برخورد شدیدی مواجه میشه.
ازینکه یکی به غذام دست بزنه بدم میاد. ازینکه یکی جلوم با ریخت و پاش و شلخته غذا بخوره حالم بهم می خوره. ازینکه وقتی سیرم یکی به زور غذا به خوردم بده بدم میاد. از آدمهای خیلی تعارفی بدم میاد. متاسفانه خودم گاهی تعارف می کنم.
از آدمهای تو سری خور بدم میاد. هر کسی باید یه مقداری از غرور رو داشته باشه. بهتره بگم هرکسی باید عزت نفسشو حفظ کنه. بقول یه نفر " انفسکم!!! "
من ازینکه مادر و پدرم بخاطر ما از خوشیهاشون بزنن خوشم نمیاد.
در مورد پول!!! بسختی خرج می کنم
اما اگه یه ذره سر کیسه رو شل کنم دیگه نمی فهمم کی و چگونه به ته کیسه رسیدم!
بعضی وقتها احساس می کنم بیخودی و زیادی دلسوزم و این اخلاقم خیلی اذیتم می کنه.
من شدیدا عاشق تنوع در دکوراسیون هستم ( به هر نحو ممکن)... پارسال عید خودم دیوارهای اتاقمو رنگ کردم تابستون می خوام دوباره تغییر رنگ بدم البته اگر اهالی محترم منزل اجازه بدن چون پارسال بوی رنگ و تینر خیلی اذیتشون کرد.
علاقه ی وافری به بلندی دارم ، عین آهن و آهنربا!!!، من آهنم هرجای بلندی آهنربا ... جالبه اکثر عکسهای بچگیم بالای میز بالای درختها بالای صندلی بالای نرده ها...ست. دلم می خواد تو برج زندگی کنم.
خیلی دوست دارم بدونم دنیای بعد از مرگ چه جوریه... دیر یا زود خواهم فهمید.
به عکس علاقه ی زیادی دارم ... تصمیم دارم دیوارهای خونمونو پر از عکسهای خانوادگی کنم. اوه اوه خدا می دونه چه نقشه های برای دکور خونمون کشیدم ایشالا بشه که عملیشون کنم.
از هر چیزی که توش هیجان داشته باشه خوشم میاد.
ازینکه دیگران رو مسخره کنم و بخندم واقعا بدم میاد . از ادمهایی هم که احساس برتری نسبت به دیگران می کنن اصلا خوشم نمیاد.
به نظر من هر کسی حق اظهار نظر در مورد هر چیزی رو داره و سلیقه و نظر هر شخصی براش محترمه .
من معمولا دوس دارم از هر چیزی فقط اونی که خودم دلم می خوادو داشته باشم . مثلا اگر یه چیزی لازم داشته باشم حتی خیلی زیاد، اما پول یا شرایط تهیه شو نداشته باشم ترجیح میدم صبر کنم تا وقتی که شرایط خرید یا تهیه ش پیش بیاد... و اگر چیزی بخرم یا کادو بگیرم که دلخواهم نباشه عمرا اگه بتونم استفادش کنم.
تو کادو دادن و گرفتن خیلی حساسم! به نظرم آدمها با هدیه هایی که بهم میدن احساساتشونم منتقل می کنن!!! اینه که هدیه هایی که می گیرم رو شناختم از طرف مقابل تاثیر خیلی زیادی داره حتی کادو پیچی شدن و تزیین هدیه هم برام مهمه... خیلی ها با هدیه هایی که دادن باعث شدن دلم بشکنه و ته دلم ازشون ناراحت بشم و خیلی ها با انتخاب و سلیقشون نظرمو جلب کردن... البته منظورم اصلا قیمت و این چیزا نیستا! یکی شاید مثلا یه خونه هدیه بده اما یکی دسته گل ... اما دسته گله دلنشین تر باشه... بلاخره به نظر من هدیه و کادویی که ردوبدل میشه بار عاطفیه سنگینی رو با خودش منتقل می کنه.
من دقیقا تا ۱۹ سالگی از رق ص بدم میومد آدمهایی که می رق صیدن تو ذهنم حالت دلقکهایی داشتن که می خواستن جلب توجه کنن... اما یهو متحول شدم و ازون موقع تا همین الان عاشق رق صای ریتمیکم و شدیدا دارم پیگیری می کنم که کاملا اصولی و هنری یاد بگیرم... البته جایی ندیدم که رق ص فارسی اصول و پایه ای داشته باشه تا جاییکه می دونم از هیچ اصولی پیروی نمی کنه و کسی بجز جناب خردا*دیان
زحمتی برای ابداع حرکاتش نکشیده. که به طبعیت ازون در داخل مرزهای کشور هم اقدام به ابداع اصول نمودند اینه تا حالا پیگیره رق ص فارسی نبودم.خوشحال میشم اگر کسی تاریخچه ای از رق ص فارسی می دونه یا از اصولش چیزی می دونه بم بگه.
خوب دیگه این من بودم البته خیلی چیزهای دیگه هم هست اما سر درد اجازه نمی ده بنویسم!!!
اینجا هم شهر منه ، یه سر بزنین
: شهر من
راستی تا یادم نرفته ممنون از دوستایی که منو دعوت کردن یه کم دیر شد شرمنده.
منم همه ی دوستای وبلاگیمو دعوت می نمایم: روز نویس طیبا مریسام مریم سحرها ازی شاپرک غزال لاله هانی ازاده دزیره سمیه هستی ساناز مهتاب ... و همه ی اونایی که الان به علت بیخوابی یادم رفتن...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:43  توسط فلور و پلوتونیوم
|




که باعث شد امروز از صبح شدیدا به کارای عقب موندم برسم و سفت و سخت بچسبم به کارم.




با آگاهیه طرفین پیمان رو شکستم